یعنی ۷:۳۰ صبح کلاس گذاشته بعد تو ساعت هفت صبح با دیلم چشماتو باز میکنی بدونصبحونه پامیشی میری سر کلاسش بعد استاده جای درس دادن خاطرات یا به قول کاظم آنچه گذشت از عمرشو با صدای آروم تعریف میکنه
( لامصب حداقل تو که خاطرات توی یک جلسه تموم شده مردی کن بیا یه ربع درس بده نه که دوباره همونارو تعریف کنی )
پ.ن : با تمام پرویی سر کلاسش پاشدم رفتم بیرون یه سیگاری بگردونم یه چایی بخورم یه آنتراکی بدم بخودم از این سرگیجه مزخرف نجات پیداکنمولی وقتی بعد بیست دقیقه برگشتم هنو سر همون خاطره قبلیش بود :))))