از اتاقم میزنم بیرون صدای تی وی از پذیرایی میاد یه سرکی به بقیه اتاقا میزنم میبینم مادرم داره نماز میخونه بهش میگم مادر چیزی از مغازه نمیخوای با اشاره اینا میگوید صبر کن .میگم باشه . میام پذیرایی چشمم یه تی وی میخوره داد میزنم مااااااااااامان مااااااماااان ماامااااان زود بیا بیا . بنده خدا تا نمازش تموم بشود سراسیمه میاید بیرون میگه چی شده ؟ میگم این کلیپ رو ببین من تصویربردارش بودم :دی مادرم یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازد میگوید گفتم چی شده حالا ، سوسکی ، موشی ، ماری چیزی دیدی اینجور داد میزنی :))))))) میگم حالا بذار ببینم تیتراژشو حذف نکرده باشند آها این ها مدیر تصویربرداری علیرضا .... . مادرم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده باشد میگوید یه بسته شیر کم چرب بگیر بیار زود :)))
پ.ن : عشق سلبریتی شدن هم خودتونید :دی وگرنه اسم چهارتا سینماتوگرافر معروف هم توی کل جامعه نمیدونن :دی
پ.ن 2: بچه هایتان هر کار کوچک مثبتی کردن جوری تشویق کنید که انگار نامبر وان اون کار در جهان شده اند وگرنه عین من سرخورده میشن :))))))
برچسب:
نویسنده: میلاد حسینی